شب خيابون الرقته روي صندلي هاي بيروني نشسته بودم با ولع خاصي سيگارم رو ميکشيدم

و طبق معمول به جمعيت بي پايان خيره بودم. هميشه با ديدن اين همه جمعيت که توي هم ميلوليدن

 اولين سوالي که از خودم ميپرسم اينه که هدف ما از زندگي چيه؟ (و هرگز هم به جواب نرسيدم) اخمام

 توي هم بود با هر کامي که از سيگارم ميگرفتم لذت عجيبي ميبردم سيگارم تموم شد با تخصص خاص

 و تحصيلات عاليه که در پرتاب ته سيگار دارم زدم تهش يه قوس قشنگ و چرخش خوشگلي گرفت افتاد

 دقيقا جايي که ميخواستم بعد يه لبخند زدم آروم گفتم يه سيگار ديگه تموم شد پس يه قدم به مرگ

 نزديک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن ميز بغلي جلوي ديد من بودن صداشون رو هم

واضح ميشنيدم شايد حواسشون به من   نبود شايدم فکر ميکردن من اروپايي ام عربي حاليم

نميشه!.تو دلم گفتم  پسر تو توي قبرم بري بازم آرامش نداري! همينطور که صحبت ميکردن يکي از پسرا

 زد روي شونه بغلي به پشت سر من خيره شدن چند ثانيه بعد اون يکي هم همين کارو کرد به خودم

گفتم پشت سر من چه خبر شده اينا نگاه ميکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ديدم بجز اين 3 تا

خيلي از پسرايي که اونجا بودن هم دارن نگاه ميکنن سريع چشمم چرخيد اونور تر ديدم بابا حق دارن!

2 تا دختر از يه مرسدس بنز با کلاس پياده شدن داشتن ميرفتن داخل رستوران با هر قدمي هم

که ميرفتن همه چشمها ميچرخيد البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو ديدم يه جوري شدم يکي

 شون موهاي براق و بلندي داشت تا نزديک کمرش ميرسيد يه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود

پوست خيلي برنزه شده با يه کفش پاشنه بلند مشکي که بندهاش رو دور ساق پاهاش بسته بود قدش

 نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود  چند ثانيه نگاهم بيشتر روي اون چرخيده بود موهاش رو پشت

سرش با ظرافت بسته بود يه دونه از اين سيخ هاي سفيد که زنا توي موهاشون ميزنن و نميدونم

اسمش چيه توي موهاش بود يه لباس يکسره مشکي حرير تنش بود که روش گلهاي مشکي مخمل

داشت لباسش که تا يه وجب زير زانوهاش بود يه چکمه مشکي هم پاش بود پوستش خيلي سفيد بود

 (براي همينم ست مشکي زده بود) بدنش کاملا فيت بود انگار همين الان از بازار مانکنها اومده! سفيدي

 بدنش از زير لباس حريرش معلوم بود و واقعا يه چيز عجيب و فوق العاده اي شده بود چهرش خيلي گيرا

تر خوشگل تر از کناريش بود ولي چون توي اون چند ثانيه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت

 کنم و ريزش رو ببينم. رفتن داخل رستوران ولي کله بيشتر پسرا همچنان به در بود! يه نيشخندي زدم و

خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! يکيشون گفت آي قلبم! يکم

گذشت يهو يکيشون گفت بياين شرط بندي اون 2 تا گفتن چه شرطي؟ پسره خنديد گفت هرکي تونست

 با يکي از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صميمي شه شرط رو برده جايزه اش هم بازنده ها بايد نفري

1000 درهم بزارن وسط اون 2تا يکمي فکر کردن خنديدن گفتن همه نفري 1000 درهم بزارين وسط شرط

بندي شروع شد! خودم واسم قضيه جالب شده بود يه سيگار ديگه روشن کردم با دقت نگاه ميکردم ببينم

 چيکار ميکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بيرون (شبا که گرماي هوا فروکش ميکنه هواي بيرون

هوا خيلي خوب ميشه) رو يه ميز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلي رو چرخوندم سعي

 کردم جوري بشينم که توي ديد اونا نباشم يه کام سينگين از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت

 نگاه ميکردم يکي از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچين يکم

ميخنديد ولي دخترا اخم کرده بودن! 5 دقيقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهي کرد اومد نشست سر

جاش! يه پوزخند زدم به خودم گفتم اينا چه دل خوشي دارن! همين مونده دخترا با اون همه کلاس و

تشکيلات به همين سادگي جلوي 1000 نفر ملت به تو خيکي راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اينا

عرب نبودن عربي هم صحبت نميکردن! (تو دلم خنديدم گفتم اين چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد

 باهاشون انگليسي صحبت کردم فکر کنم ايراني بودن هر جوري هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش

 گفتم ببخشيد شما شبيه يکي از دوست دخترهاي قبليم بودين اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهي کردم

 اومدم.يه کام ديگه از سيگارم گرفتم بهش خيره شدم يه دشتاشه (همون لباس سفيد و گشاد که عربها

 تن ميکنن) تنش بود 2 تا موبايل از گردنش آويزون بود يکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پايين به

زمين خيره شدم.يکم گذشت نفر دوم هم رفت همين اتفاق افتاد برگشت زدم زير خنده به خودم گفتم

بابا من اگه اين اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا ريد رفيق بودم! يکمي به اون پسر اولي که

بيشتر صحبت ميکرد شرط هم اون گذاشته بود خيره شدم نگاش افتاد روي من چشام رو تنگ کردم بهش

 اشاره کردم بيا پاشد اومد سمتم به عربي بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چي؟ از

تعجب چشماش شد 6 تا يکم مکث کرد گفت داشتي گوش ميکردي؟ خنديدم گفتم نه داشتم گوش

ميکردم! صندلي رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اينکارو کردي شرط رو تو بردي نفري 1000 درهم

 به تو ميديم مکثي کردم گفتم من پول نميخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو

بردم بايد يه دختر عرب واسه من جور کنين. دختره بايد عرب اصيل باشه (عربهاي اصيل همه غيرتي

هستن با غير عرب دوست هم نميشن!) .خنديد زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدي ميگم

شرط من همينه يکم با تعجب نگام کرد گفت اينا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بيشتره

 يکمي نگاشکردم گفتم شرط من همونه اگه ميتوني از پسش بر بيايي شرط بندي ميکنيم اخمي کرد با

ترديد گفت اگه باختي چي؟ مکثي کردم گفتم نفري 1000 درهم بهتون ميدم

خنديد گفت منم مثل تو پول لازم ندارم!

 اگه باختي بايد يه دختر ايراني واسمون بياري يه لحظه اعصابم ريخت بهم رفتم بزنم تو اون کله اش باز

بيخيال شدم اخمي کردم ديدم بحث حيثيتي و رو کم کني شده گفتم قبول! گفت شروع کن يکمي نگاش

 کردم گفتم پاشو برو سر ميز خودتون من حواسم رو جمع کنم خنديد گفت باشه پاشد رفت.اول پشيمون

 شدم از کاري که کردم ولي باز به خودم گفتم به درک غلطيه که کردم حالا به فکر بعدش باش


!..............


خب اينم از قسمت اول اين داستانمون.....


 اين داستان که واستون گذاشتم قسمتي از خاطره هاي  آراست...


با اجازه اون اينکارو کردم..


همه داستان واقعيه..


فقط من مجبور شدم بعضي از قسمتارو سانسور کنم


منتظر نظراتون هستم

 
تا قسمت بعد باي

 


 

نوشته شده توسط الناز در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 2:25 موضوع | لینک ثابت