من می خواستم تو به من عادت نکنی

من به تو عادت کردم

می خواستم تو عاشقم نباشی

من عاشقت شدم

می خواستم من برات مثل بقيه باشم

تو برام از همه مهم تر شدی

می خواستم تو هيچ وقت سکوت نکنی

من سکوت کردم

می خواستم هيچ وقت آزارم ندی

خودم تا حد توانم آزارت دادم

می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

اما خودم سر عهد نبسته موندم

می خواستم تا هميشه بهم خوبی کنی

من به تو بدی کردم

می خواستم بری دنبال زندگيت

اما تو همه ی زندگيــــم شدی...!!! 

 

زمزمه ي دلتنگي ام را با نسيم دريا به تو مي رسانم

 

 تا صداي گريه هايم را بشنوي.

 

 از وقتي رفتي خنده از لبانم خشکيد و بهار جايش را به خزان داد ،

 

چگونه تقدير را ببخشم

 

 وقتي ميدانم که ديگر بر نمي گردي.................

 

 عشق من؟؟!!!

 

بارها خواستم رازی را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش کنم
 
 
خواستم بگویم که دوستت دارم اما نتوانستم.
 
 
 هرگاه از کنارم میگذشتی آرزو می کردم این راز را در چشمانم بخوانی افسوس ...
 
 
افسوس تو بی اعتنا از کنارم میگذشتی ........
 
 
تا آنکه دیروز قلم بدست گرفتم و خواستم برایت بنویسم... بنویسم که دوستت دارم
 
 
 
 اما وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام 
 
 
                                **ازاین همه غرورت متنفرم**
 

 


 

نوشته شده توسط الناز در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت