|
خب دوستای گلم چون درخواستا زیاد بوود ترجیح دادم اول داستانو بزارم داستانی که از خوندنش پشیمون نمیشین
ادامه دارد
بعد از ۱سال و ۴ ماه برگشتم دلم واسه همه دوستام تنگ شده واسه هموناایی که تو این مدت ۹۶تا نظر گذاشتن میبینمتووووووووون
با ترديد يه نگاهي به دخترا انداختم متاسفانه جاي صندليم رو که عوض کردم از ديد اونا اومدم بيرون ديد خودم هم کور شده بود نمتونستم به چشماشون خيره شم ببينم چه غلطي بايد بکنم! آروم از جام پاشدم سيني غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمي بهم نگاه ميکردن کنارشون واسادم به فارسي گفتم عذر ميخوام يه ميشه چند لحظه اينجا بشينم؟ دخترا ديدن فارسي صحبت کردم يکمي جا خوردن با ترديد يه نگاهي از پايين تا بالام انداختن چيزي نگفتن منم با پر رويي بي نظيري که دارم سيني رو گذاشتم روي ميز صندلي رو آروم زدم کنار نشستم يه نگاهي به دو رو برم کردم واي همه داشتن بهم نگاه ميکردن يکي نبود بگه به شما ها چه؟! تا نشستم روي صندلي يهو اون دختره که لباش مشکي تنش بود با لحن تندي گفت کي گفت شما بشين؟ (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجي بودن ايراني نبود بفهمه چي ميگيم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط ديدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم يکمي نادرسته همه نگاه ميکنن واسه همين نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارين که همه يه چشمشون پيش شماهاست لباس مشکيه اخمي کرد اون لباس قرمزه آروم خنديد گفت ماشالله سرزبون! سرم رو انداختم پايين گفتم اختيار دارين عارضم خدمتتون که راستش من يه غلطي کردم يه مشکلي پيش اومده که فقط به دست شما حل ميشه! بعد بهشون يکم خيره شدم خودم باورم نميشد اينا ديگه چي بودن؟ لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشماي آبي تيره داشت موهاش کاملا مشکي براق ابروهاي کماني خشگلي داشت بيني خوش فرم و کوچيک لباي گوشتي خيلي قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روي لباس مشکيه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود موهاش خرمايي بود که با همون سيخ سفيدها به ظرافت بسته بود ابروهاي نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشماي مشکي و خمار داشت بينش رو يه جوري عمل کرده بود خيلي نوک تيز و خيلي سر بالا! لباي کوچولوي قرمز خون با برق لبي که زده بود يجورايي مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش هم مثل اون يکي برجسته و سرخ بودن ولي اين چون برنزه نبود خيلي سفيد بود لب و گونه هاش بيشتر نشون ميدادن يه لحظه ماتم برد بهشون! لباس مشکيه با تندي نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اينجا سيرک نيست اشتباه گرفتي يهو گفتم من توضيح ميدم شما فرصت بدين اگه حرف بدي زدم خودم زودتر ميرم.لباس قرمزه که يکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش ميديم.يه مکثي کردم گفتم ببينيد بحث حيثيتي سر نژاد پرستيه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت ببخشيدا جنگ جهاني دوم تموم شد الان سوميش تو راهه نژاد پرستي چيه!؟ يکمي نگاش کردم گفتم بزارين از اول بگم ببينين.... بعد کل ماجرا رو براشون توضيح دادم اونا هاج و واج منو نگاه ميکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام ميکردن لباس مشکيه اخماش رو کشيد گفت خودت با زبون خوش ميري يا نه؟ يه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاري ميتوني بکن که فرصت آخره اينبار نشه شرط رو باختي! گفتم ببخشيد حرف من هنوز تموم نشده بعد يکم نگاشون کردم ادامه دادم ببينين الان اگه من پاشم برم ميفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هيچ تازه بايد يه دختر ايراني هم به دامشون بندازم آخه اين درسته؟ يه نگاه به اون خيکي بندازين؟ حق نداشتم بخاطر اين شرطي که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ مياد!) يکمي نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما بايد چيکار کنيم؟ گفتم هيچي لباس مشکيه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داري ميتونيم بريم وسط برقصيم ها؟ آروم خنديدم گفتم ببخشيد من رقص بلد نيستم بدتر ضايع ميشيم! چشاش گرد شد گفت واي اين ديگه کيه آروم گفتم شما هيچ کاري نميخواد بکنين فقط همينجوري اين 1 لقمه غذا رو با هم کوفت ميکنيم يعني کوفت ميکنم بعد پاشيم بريم کافيه اين خيکي ها شرط رو ميبازن ما نژاد پرستيمون ثابت ميشه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت عجب سوژه اي هستي تو! لباس مشکيه يکمي چپ چپ نگام کرد گفت يه شب خواستيم بياييم بيرون ببين چيکارش کرد منم يه نگاهي به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! يکمي همديگه رو نگاه کرديم لبخندي زدم دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم لباس قرمزه که مهربون و خنده رو تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکيه با اکراه دست داد اخمي کرد گفت سانيا گفتم خيلي خوش بختم بعد به اون پسرا نگاه ديدم چشاشون شده بود 6 تا خيره شدن به ما! يکم خنديدم به دخترا گفتم مرسي از اينکه برتري نژادمون رو جلوي اين خيکي ها ثابت کردين! الناز خنديد زد رو شونه سانيا باهم نگاهشون رو چرخوندن روي اون پسر عربه که ران مرغ رو گرفته بود بلا نصبت آقاي گاو با حرص داشت گاز ميزد بعد به من نگاه کردن با سر تاييد کردن آروم زدن زير خنده! خب اینم قسمت ۲.... حالا فهمیمیدین چرا این داستانو گذاشتم آخه منم شخصیت داستانم اما واقعا اسم شخصیت ها وحرفا و....به درخواست آرا تغییری نکرده پس تا قسمت بعد بای
شب خيابون الرقته روي صندلي هاي بيروني نشسته بودم با ولع خاصي سيگارم رو ميکشيدم و طبق معمول به جمعيت بي پايان خيره بودم. هميشه با ديدن اين همه جمعيت که توي هم ميلوليدن اولين سوالي که از خودم ميپرسم اينه که هدف ما از زندگي چيه؟ (و هرگز هم به جواب نرسيدم) اخمام توي هم بود با هر کامي که از سيگارم ميگرفتم لذت عجيبي ميبردم سيگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصيلات عاليه که در پرتاب ته سيگار دارم زدم تهش يه قوس قشنگ و چرخش خوشگلي گرفت افتاد دقيقا جايي که ميخواستم بعد يه لبخند زدم آروم گفتم يه سيگار ديگه تموم شد پس يه قدم به مرگ نزديک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن ميز بغلي جلوي ديد من بودن صداشون رو هم واضح ميشنيدم شايد حواسشون به من نبود شايدم فکر ميکردن من اروپايي ام عربي حاليم نميشه!.تو دلم گفتم پسر تو توي قبرم بري بازم آرامش نداري! همينطور که صحبت ميکردن يکي از پسرا زد روي شونه بغلي به پشت سر من خيره شدن چند ثانيه بعد اون يکي هم همين کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اينا نگاه ميکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ديدم بجز اين 3 تا خيلي از پسرايي که اونجا بودن هم دارن نگاه ميکنن سريع چشمم چرخيد اونور تر ديدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از يه مرسدس بنز با کلاس پياده شدن داشتن ميرفتن داخل رستوران با هر قدمي هم که ميرفتن همه چشمها ميچرخيد البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو ديدم يه جوري شدم يکي شون موهاي براق و بلندي داشت تا نزديک کمرش ميرسيد يه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خيلي برنزه شده با يه کفش پاشنه بلند مشکي که بندهاش رو دور ساق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود چند ثانيه نگاهم بيشتر روي اون چرخيده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود يه دونه از اين سيخ هاي سفيد که زنا توي موهاشون ميزنن و نميدونم اسمش چيه توي موهاش بود يه لباس يکسره مشکي حرير تنش بود که روش گلهاي مشکي مخمل داشت لباسش که تا يه وجب زير زانوهاش بود يه چکمه مشکي هم پاش بود پوستش خيلي سفيد بود (براي همينم ست مشکي زده بود) بدنش کاملا فيت بود انگار همين الان از بازار مانکنها اومده! سفيدي بدنش از زير لباس حريرش معلوم بود و واقعا يه چيز عجيب و فوق العاده اي شده بود چهرش خيلي گيرا تر خوشگل تر از کناريش بود ولي چون توي اون چند ثانيه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ريزش رو ببينم. رفتن داخل رستوران ولي کله بيشتر پسرا همچنان به در بود! يه نيشخندي زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! يکيشون گفت آي قلبم! يکم گذشت يهو يکيشون گفت بياين شرط بندي اون 2 تا گفتن چه شرطي؟ پسره خنديد گفت هرکي تونست با يکي از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صميمي شه شرط رو برده جايزه اش هم بازنده ها بايد نفري 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا يکمي فکر کردن خنديدن گفتن همه نفري 1000 درهم بزارين وسط شرط بندي شروع شد! خودم واسم قضيه جالب شده بود يه سيگار ديگه روشن کردم با دقت نگاه ميکردم ببينم چيکار ميکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بيرون (شبا که گرماي هوا فروکش ميکنه هواي بيرون هوا خيلي خوب ميشه) رو يه ميز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلي رو چرخوندم سعي کردم جوري بشينم که توي ديد اونا نباشم يه کام سينگين از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه ميکردم يکي از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچين يکم ميخنديد ولي دخترا اخم کرده بودن! 5 دقيقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهي کرد اومد نشست سر جاش! يه پوزخند زدم به خودم گفتم اينا چه دل خوشي دارن! همين مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکيلات به همين سادگي جلوي 1000 نفر ملت به تو خيکي راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اينا عرب نبودن عربي هم صحبت نميکردن! (تو دلم خنديدم گفتم اين چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگليسي صحبت کردم فکر کنم ايراني بودن هر جوري هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشيد شما شبيه يکي از دوست دخترهاي قبليم بودين اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهي کردم اومدم.يه کام ديگه از سيگارم گرفتم بهش خيره شدم يه دشتاشه (همون لباس سفيد و گشاد که عربها تن ميکنن) تنش بود 2 تا موبايل از گردنش آويزون بود يکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پايين به زمين خيره شدم.يکم گذشت نفر دوم هم رفت همين اتفاق افتاد برگشت زدم زير خنده به خودم گفتم بابا من اگه اين اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا ريد رفيق بودم! يکمي به اون پسر اولي که بيشتر صحبت ميکرد شرط هم اون گذاشته بود خيره شدم نگاش افتاد روي من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بيا پاشد اومد سمتم به عربي بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چي؟ از تعجب چشماش شد 6 تا يکم مکث کرد گفت داشتي گوش ميکردي؟ خنديدم گفتم نه داشتم گوش ميکردم! صندلي رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اينکارو کردي شرط رو تو بردي نفري 1000 درهم به تو ميديم مکثي کردم گفتم من پول نميخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم بايد يه دختر عرب واسه من جور کنين. دختره بايد عرب اصيل باشه (عربهاي اصيل همه غيرتي هستن با غير عرب دوست هم نميشن!) شرط من همينه يکم با تعجب نگام کرد گفت اينا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بيشتره يکمي نگاشکردم گفتم شرط من همونه اگه ميتوني از پسش بر بيايي شرط بندي ميکنيم اخمي کرد با ترديد گفت اگه باختي چي؟ مکثي کردم گفتم نفري 1000 درهم بهتون ميدم خنديد گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختي بايد يه دختر ايراني واسمون بياري يه لحظه اعصابم ريخت بهم رفتم بزنم تو اون کله اش باز بيخيال شدم اخمي کردم ديدم بحث حيثيتي و رو کم کني شده گفتم قبول! گفت شروع کن يکمي نگاش کردم گفتم پاشو برو سر ميز خودتون من حواسم رو جمع کنم خنديد گفت باشه پاشد رفت.اول پشيمون شدم از کاري که کردم ولي باز به خودم گفتم به درک غلطيه که کردم حالا به فکر بعدش باش
سلام دوستای گلم راستش دیگه خسته شدم از این مطالب همین مطالب بهتره یا همون داستان جذاب که گفتم پس یادتون نره..منتظر نظراتون هستم در کارهاي خصوصي متولدين فروردين ماه دخالت نکنيد مردادي ها عاشق دريافت گل و هديه و توجه هستند براي هر تصميمي به متولد مهر ماه فرصت دهيد آباني ها سريع دل بسته و سريع تر دل ميکنند متولد آذر ماه عاشق پياده روي و پيک نيک است سرقول خود به دي ماهي ها بمانيد بهمني ها حساس و نکته سنج متولد اسفند را به تماشاي فيلم اکشن نبريد
سلام دوستای خوب.. با اینکه نظرا زیاد نشد اما مجبور شدم آپ کنم..!!! بازم ۱ فال دیگه اين يک تست روانشناسي است که توسط زيگموند فرويد طراحي شده. فرض کنيد که در خانه هستيد و پنج اتفاق زير همزمان پيش مياد. 1- تلفن زنگ ميزنه 2- بچه تان گريه ميکنه 3-يکي داره در خونه رو مي زنه و صداتون ميکنه 4- لباس ها را بيرون روي طناب پين کرده ايد و بارون ميگيره 5- شير آب رو در آشپز خانه باز گذاشتيد و آب داره سر ريز ميشه خب حالا با اين وضعيت شما به ترتيب کدوم کارها رو انجام ميديد؟ يعني از شماره ي 1 تا 5 رو با چه اولويتي انجام ميديد؟ اولويت هاي خودتونو تعيين کنيد و براي تحليلش پايين صفحه رو ببينيد. زيگموند فرويد فرويد يکي از بارزترين شخصيت هاي علمي قرن بيستم است. او در 6 ماه مه 1856 به دنيا آمد و در در 23 سپتامبر 1939 از دنيا رفت. او اطريشي بود و از بنيانگذاران دانشکده روانپزشکي. بيشترين شهرت فرويد مربوط به کارهاي او در زمينه روان شناسي تمايلات جنسي، روياها و ضمير ناخودآگاه است. او به عنوان پدر علم روان تحليل گري شناخته مي شود. ( براي اطلاعات بيشتر برويد به : http://en.wikipedia.org/wiki/Sigmund_Freud ) هر يک از 5 مورد بالا نشون دهنده يکي از جنبه هاي زندگي شماست. 1- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست. 2- گريه بچه، نشون دهنده خانواده است. 3- زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست. 4- لباس ها، نشون دهنده پول هستن. 5- سر رفتن آب، نشون دهنده ميل جنسي هستش. ترتيب انتخاب هاي شما نشون دهنده اولويت هاي ذهن شما در زندگيه. خب اگه دوست داشتین بقیه دوستاتون هم نظرتونو بدونن تو کامنت حتما بگید بازم میگم نظر یادتون نره
سلام دوستای عزیزم یه مطلب جالب از دست ندین سناريوهاي زير تلاش ميکنند که ديدگاه شما نسبت به عشق را توضيح دهند!! الف : خرگوش ۲-به آفريقا رفتهايد. به هنگام بازديد از يکي از قبيلهها، آنها اصرار ميکنند که يکي از حيوانات زير را به عنوان يادگاري با خود ببريد. کدام را انتخاب ميکنيد؟ الف : ميمون ۳-فرض کنيد خطاي بزرگي انجام دادهايد و خداوند براي مجازات شما تصميم گرفته است که به جاي انسان، شما را به صورت يکي از حيوانات زير در آورد. کدام را انتخاب ميکنيد؟ الف : سگ الف : شير الف : گوسفند الف : انسان الف : دايناسور الف : شير تحليل: الف: خرگوش? کساني که داراي شخصيت دوگانه هستند، به سردي يخ در ظاهر اما به گرمي آتش در باطن ۲-در فرايند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رويکرد براي شما خوشايندتر و موثرتر است. الف: ميمون ? مبتکر و باذوق که هيچگاه احساس خستگي نکنيد. الف: سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم الف: شير- متکبر و خودخواه، امر و نهي کن الف: گوسفند- سنتي، بدون آن که چيزي بگوئيد او بفهمد چه ميخواهيد، ارتباط برقرار کردن از طريق قلبها. الف: انسان- شما به جامعه و اخلاقيات احترام ميگذاريد، پس از ازدواج هيچ کار خلافي نميکنيد. الف: دايناسور- شما خيلي بدبين هستيد و فکر ميکنيد اين روزها ديگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد. ۸-در اين لحظه، به عشق چگونه فکر ميکنيد. الف: شير- شما هميشه تشنه عشقيد و ميتوانيد هر کاري براي آن بکنيد اما به راحتي در دام عشق نميافتيد. جالب بود ..نه؟؟؟ خب حالا ببینم نظرا چطوریه تا دوباره آپ کنم پس نظر یادتون نره
سلام دوستاي گلم...بازهم مي خوام مطلب بزارم بازهم همون مطلب هاي دختر شرقي بازهم همون مطالب عاشقانه بازهم مهم نيست واسه کي شايد اين دفعه هم واسه دل خودم البته نظر يادتون نره.... ":":":":":":":":::::"""::""":::::":":":":":":" اشکهاي تو وقت دلتنگي،منو ياد قطره هاي بارون ميندازه که آروم و بي چشم داشتي رو شيشه سر ميخورن. "زندگي قدم زدن در جهت معکوسه" برقص گويا هرگز کسي تو را نمي بيند. عاشق شو گويا هرگز کسي دلت را نشکسته است. زندگي کن گويا بهشت اينجاست. گفتند: شکست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!
واقعا عشق چيه ؟ جمعي از متخصصان اين سوال رو براي کودکان 4تا 11 ساله مطرح کردند و پاسخ هايي که گرفتند بسيار بسيار عميق تر از اوني بوده که تصورشو ميکنيم … بخونيد و قضاوت کنيد عشق از نگاه کودکان: از زماني که مادربزرگرم دچار آرتروز شد ديگر نميتوانست خم شود و ناخن هاي پايش را خودش کوتاه کند و اين کار را پدربزرگم براش انجام ميداد . حتي وقتي که دست هاي خودش هم دچار آرتروز شد . اين عشق است. سارا 5 ساله وقتي کسي شما را عاشقانه دوست ميدارد شيوه بيان اسم شما در صداي او متفاوت است و تو ميداني که نامت در لبهاي او ايمن است. لویز10 ساله عشق يعني اينکه وقتي براي خوردن غذابا کسي بيرون ميري بيشتر چيپس خود رو به او بدي بدون اينکه توقع متقابلي داشته باشي.جیم 8 ساله عشق آن چيزي است که در اوج خستگي لبخند رو به لبانت مياره.ناسیس 9 ساله عشق يعني اينکه وقتي مامان براي بابا قهوه درست ميکنه و براي اطمينان از طعمش اول خودش کمي ازش ميخوره . دیوید 6ساله عشق يعني اون وقتي که به کسي ميگويي لباست خيلي قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پيشت ميپوشه .الیزا8ساله عشق يعني زماني که مامان بهترين تکه مرغ رو واسه بابا ميزاره سامی8 ساله هميشه اعتقادم بر اينه که عشقهاي امروزي يعني خودخواهي و همه جا هم گفتم. يکم فکر کنيد.يکي رو دوست داري و مي خواي هر طور شده اونو پيش خودت نگه داري. يعني نفعش به سوي خودت برمي گرده. نه اصلاً بذار برم سراغ يه بحث ديگه. وقتي کسي مي ميميره همه براش گريه مي کنن، اما در واقع کسي که تو وسط بهش توجه نمي شه همين مرده بد بخته. حالا مي خوام برم سراغ عشق واقعي خوب من عشقمو دوست دارم. مني که اين ادعا رو مي کنم نبايد راضي باشم که عشقم سختي بکشه. مي گم گلم برو هر جا هستي خوش باش منم به خوشي تو خوشم حالا اگه اون به طرف من اومد و گفت من فقط با تو خوشم ميشه عشق دو طرفه. حالا در مورد بعدي هم اين صادقه، خوب اين جنابي که مرحوم شدن به گريه من و شما نياز ندارن. حالا تنها چيزي که بهشون کمک مي کنه نذورات ماست.از جمله زماني که براشون قران مي خونيم. البته دوباره تاکيد مي کنم اين عقيده شخصي خود منه. هر کس نظر خاصي داره بذاره تا ما هم استفاده کنيم..ممنون
سلام..خوبید؟؟ خيلي وقته آپ نکردم...الان دقیقا 9 ماه ..... خسته شدم از کسی که شاید یه روزی واسم مهم بود ... دیگه حسی بهش ندارم....تازه یه مدت پیش یه کاری هم کرد که دیگه حتی دوست ندارم ببینمش ... انگاری واسه من مرده....اما نمیتونم و نمی خوام بهش بگم دوستت ندارم...نمی خوام بگم.... الان هم چون میدونم بلاگمو نمی خونه دارم حسمو اینجا مینویسم... شاید 1کم آروم تر بشم....اون نمی خواد بفهمه عشقش تو قلبم مرده.... متاسفم برات که من برعکس تو عشقی تو قلبم نیست و نخواهد آمد... میدونم دوستم داری و جدایی سخته..... اما به عشق و احساس من هم احترام بذار.... اینو میخوام بگم بهتون....وقتی کسی دوستتون نداره واسه حرف زدن باهش اصرا نکنین... چون فقط حس تنفرشو تحریک میکنید..کاشکی 1کی هم به م... میگفت..... بهش میگفت با این کارایی که تو این مدت با من کردی هنوز خیلی رو داری که...... نذار تنفرم بیشتر از این بشه...خودت برو کنار...به راحتی.... ';';';';';';';';';';;;;;;;;;;;;;;';';';';';';';';';';;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;';';';';';';;;;;;;;;;;;;;;;;;;;';';';';';';';';';';';'
|
About![]()
وقتي ميفهمي عاشق شدي که دوست نداري بخوابي، چون واقعيت شيرينتر از روياهايت شده
Home
|